من برعکس اکثریت انسان های نرمال
وقتی حالم خوبه میل به غذا ندارم
وفتی ناراحتم یا استرس دارم مثل چی دارم می بلعم
یادتونه میگفتم محبا همخونم از رو اینکه چقد میرم سر یخچال میفهمید عصبی ام یا استرس دارم؟
راستی از هم خونه هام بگم
محیا همچنان تهرانه
ولی سحر تو اوج جنگ ی روز زنگ زد و گفت داره میره از ایران
نمیتونم با کلمات توصیف کنم چقدر دلم گرفت اون روز
از اینکه هر روز تو تهران تنها تر میشم
از اینکه همه دارن میرن
خیلی حس بدیه
ی بار با دوستم حرف میزدیم
میگفت حس غربت خیلی سنگینه
بهش گفتم
دلی فک نکن فقط تو تو غربتی منم الان وسط تهران احساس غربت میکنم
من ک خانوادم تهران نیستن
دوستام و دارم
از وقتی ک شماها رفتین
منم الان احساس تنهایی میکنم
خیلی حس بدیه ...
اره خلاصه تو دوران جنگ
من 11 فاکینگ کیلو چاق شدم
قشنگ تپل شدماااااا
بعد هر بار هم غر میزدم وای دارم چاق میشم
بعد میگفتم ولش کن ب موقعش کم میکنم الان تنها راه نجاتم همینه
الان ک اتش بسه
واقعا بدنم انگار داره بهم الارم میده
ک بی شرف من کشش ندارم انقد نخور :))) داره رژیم اجباری میده بهم :))
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

با فنجان چایی هم میتوان مست شد