همه ی آدمای دور و برم مهاجرت کردن
همه
همه
همه
حتی اون چرت و پرتایی ک از اول دنبال شوهر بودن نه درس
این دسته تو ترکیه جمع شدن ...
حس بدی دارم ب تصمیم برا موندن تو این خراب شده
من وقتی استرس دارم
میترسم
نگرانم
دلتنگم
میشینم
سریالای قدیمی میبینم
چرا؟
چون ذهنم ناخودآگاه حس و حال اون تایمی ک
کنار خانوادم بودم
اون حالتی ک داشتیم کنار هم فیلم میدیدیم
برام زنده میکنه
تک تک لحظات حتی حس و حالی ک داشتم
همه جزئیات و برام مرور میکنه
و من در عین حال ک دلتنگ تر میشم
آرومم میشم :)
دیگه تراپی نمیرم
خیلی گرون شده بود
البته تراپیست ه هم از ایران داشت میرفت
دیگه ب هر حال نصفه میموند
زودتر قطع نمودم بلکه پس انداز گردد
ب تازگی ترس از دست دادن عزیزام بیشتر ک بیشتر از قبل افتاده ب جونم
ن ک قبلا نداشتم ها
الان ی جوری ه ک همش دلم میخواد بزنم زیر گریه
استرس نیستا
ترس ه تررررس
بدجور
نه ارتودنسی رفتم
نه لپ تاپ خریدم
پولم و گلفتی دادم دست یکی ک حس کردم بیشتر از من بهش نیاز داره
نمیشه گفت ناراحت نیستم برا از دست دادنش
چون جون کنده بودم برا ب دست آوردنش
ولی حس خوبش غلبه میکنه ب ناراحتی
دلم میخواد بنویسم
ولی حرف برا گفتن ندارم
خستم
خوابم میاد
حالم نسبتا خوبه
امروز از اون روزای استثنایی هست
که آدما رو دوست دارم
دلم میخواد وقت کنم برم ارتودنسی
ولی پولی ک جمع کردم و میخوام
بدم لپ تاپ بخرم
چ کنم نمیدانم
همچنین دلم لباس نو و مسافرت هم میخواد
چ کنم؟
پ.ن: تراپیستم خرداد از ایران میره
چونکه اصلا میکاپ نمیکنم متاسفانه
در واقع
بلد نیستم
دلمم نمیاد لوازم آرایش گرون بخرم
چون تجربه ثابت کرده
استفاده نکرده خشک میشن
ب ویژه ریمل
خلاصه
ی ریمل از مترو خریدم
۱۰۰ تومن
و الان دلم نمیاد ازش استفاده کنم
حس میکنم
استفاده کنم
توهین ب خودمه
و عملا دارم آشغال میمالم
ب نظرتون فازم چی بود خریدمش؟
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

با فنجان چایی هم میتوان مست شد