It's me

آخرین فعالیت‌های It's me

درباره It's me

It's me

یکشنبه بیست و نهم تیر ۱۴۰۴
17:23

هر جا احساس کردم ی چیزی درست نیست اعتراض کردم، ی سری ب این رفتارام ب این چشم نگاه میکنن ک طرف چ سلیطه ای ه!!!! ی عده هم میگن دمت گرم ک همیشه حرف حق و زدی

شما بودی کدوم مسیر و میرفتی؟

نمیگم همیشه حق با من بوده ها

تو مورد آخر ک قشنگ عن خانوم نسبت ب من جبهه گرفته و قشنگ حس میکنم پشتم حرف میزنه ....

ولی ب جهنم.... من تا باشه پیش همه میگم بی شرف بازی ب خاطر ۴ تومن حقوق بیشتر و لول بالاتر تو سازمان؟

اوکی تو ک بی شرف بودن و پذیرفتی و زیر آب زدی

زیر آب من نه ها اتفاقا زیر آب یکی ک منم دل خوشی ازش نداشتم

ولی نفس کار اذیتم میکنه

تو ک بی شرفی

میتونی فردا همین کار و با من و امثال من کنی

از من انتظار نداشته باش تاییدت کنم یا حتی سکوت کنم اتفاقا بلند اعتراض میکنم

جمعه بیستم تیر ۱۴۰۴
23:43

فک میکردم برام خیلی سخت باشه تظاهر کنم

باهاش اوکیم

و امروز ب خیر و خوشی بگذره

ب همسر جان هم میگفتم

میگفت چقد سخت میگیری

ولی برا من این قرار بسی جان فرسا بود

ذاتا از خرید خوشم نمیاد

اونم با آدمی ک ازش خوشم نمیاد

نور علی نووووور

ولی

ب طرز معجزه آسایی ب خیر گذشت

آفرین ب من و اون

چون اونم از من خوشش نمیاد قطعا

حتی لحظه اول ک دیدمش یک گارد قشنگی از جانبش حس کردم

ولی با لبخندی بس ملیح باهاش سلام و احوالپرسی کردم و

حس کردم گاردش رفت

عجیب بود

شاید چون تلاشمون برای ب خیر گذشتنش دو طرفه بود ب نتیجه رسید

جمعه بیستم تیر ۱۴۰۴
23:40

امروز من برا تولد همکارم ک تقریبا میشه گفت دوستمم هست

مجبور شدم با الهام

برم براش خرید

الهام شخصی ه ک تو شرکت اگه ی نفر باشه ک بخوام نباشه

همین بشره

چرا؟

چون خوشیفتست

دوستانی که وبلاگ من و از قدیم میخونن

میدونن ک

من ی رفیق داشتم اسمش حنا بود

این الهام دقیقا حناست

حالا اینکه چرا

پرودگار عالم

برا من بی اعتماد ب نفس

خود شیفته های رنگارنگ میاره

نمیدانم

انگیزه چیست

واقعا نمدانم

خلاصه ازش متنفرم

همین قدر واضح و همین قدر صریح

جمعه بیستم تیر ۱۴۰۴
23:36

اقا من نمیدونم چرا

هورمون های من وقتی میخوان

ب من ضربه بزنن

از این در وارد میشن ک هیشکی دوسم نداره

شاید برا کسی ک این متن و میخونه این مساله خیلی

پیش پا افتاده و ساده باشه

ولی من سلول ب سلول بدنم بهم میریزه

در وهله اول خودم خودم و دوست ندارم

بعد اعتماد ب نفس بیرون رفتن ندارم

اگه بیرون رفتم اعتماد ب نفس حرف زدن ندارم

چون حس میکنم هیشکی دوسم نداره

نیازی نیست باشم

اصلا نیازی نیست نفس بکشم😂

خیلی شرایط بدی میشه کلا

و نهایتا ختم میشه ب ی گریه از ته دل و زار زدن

بعد من فکر میکردم همه مثل من میشن

ی بار تو جمع همکارا پیش اومد ک چ حسی براتون خیلی سخته

بعد ک همه گفتیم

دیدم فقط منم

جمعه بیستم تیر ۱۴۰۴
23:27

هیچ وقت مادر خرج بودن و دوست نداشتم

ولی امروز سر رفاقت مجبور شدم

ایشالا ک سریع دونگ هاشون و میدن همکاران گرام

دوشنبه شانزدهم تیر ۱۴۰۴
18:0

اره خلاصه

بعد اون ۱۲ روز

ی برنامه چیدم

اومدم ولایت :))

پیش مامان و بابا

امروز دارم برمیگردم تهران

الان خیلی آروم ترم

شایدم بتونم برنامه های قبل جنگ و از سر بگیرم

شایدم مسیر زندگی و ب کل تغییر بدم

نمیدانم

توکل ب خدا

دوشنبه شانزدهم تیر ۱۴۰۴
17:59

این دوازده روز

برای من خیلی سنگین و سخت بود

ن از ترس جونم و این چیزا ها

از ترس کشورم

اقا من کاملااااا مخالف حکومتم

ن بخاطر چرت و پرتایی ک بستن ب ناف مخالفا مثل حجاب

از دید من شهروند

که هیچ مطالعه سیاسی ندارم

حس میکنم ی سری چیزا درست نیست خیلی هم نادرسته

حالا تا تو گونی نکردن ما رو این تیکه از بحث و تموم کنم

ولی ایران

جون منه

من هر جای کره خاکی باشم

جونم و میدم برای ایران

شاید از نظر خیلی ها مرز و خاک و کشور اراجیفه

ولی من قلبم برای این کشور میتپه

برای همین مرز

اون ۱۲ روز

من داشتم میمردم از نگرانی

ک زبونم لال اتفاقی برای این خاک بیافته

تا لحظه آخر هم موندم تهران

گفتم شاید ب کمک من نوعی نیاز باشه

من بمونم همونجایی ک جنگه و شاید کاری ازم براومد

امیدوارم شما هم حالتون خوب باشه

  • سلام به وبلاگ من خوش آمدین

  • این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

  • با فنجان چایی هم میتوان مست شد