هر جا احساس کردم ی چیزی درست نیست اعتراض کردم، ی سری ب این رفتارام ب این چشم نگاه میکنن ک طرف چ سلیطه ای ه!!!! ی عده هم میگن دمت گرم ک همیشه حرف حق و زدی
شما بودی کدوم مسیر و میرفتی؟
نمیگم همیشه حق با من بوده ها
تو مورد آخر ک قشنگ عن خانوم نسبت ب من جبهه گرفته و قشنگ حس میکنم پشتم حرف میزنه ....
ولی ب جهنم.... من تا باشه پیش همه میگم بی شرف بازی ب خاطر ۴ تومن حقوق بیشتر و لول بالاتر تو سازمان؟
اوکی تو ک بی شرف بودن و پذیرفتی و زیر آب زدی
زیر آب من نه ها اتفاقا زیر آب یکی ک منم دل خوشی ازش نداشتم
ولی نفس کار اذیتم میکنه
تو ک بی شرفی
میتونی فردا همین کار و با من و امثال من کنی
از من انتظار نداشته باش تاییدت کنم یا حتی سکوت کنم اتفاقا بلند اعتراض میکنم
فک میکردم برام خیلی سخت باشه تظاهر کنم
باهاش اوکیم
و امروز ب خیر و خوشی بگذره
ب همسر جان هم میگفتم
میگفت چقد سخت میگیری
ولی برا من این قرار بسی جان فرسا بود
ذاتا از خرید خوشم نمیاد
اونم با آدمی ک ازش خوشم نمیاد
نور علی نووووور
ولی
ب طرز معجزه آسایی ب خیر گذشت
آفرین ب من و اون
چون اونم از من خوشش نمیاد قطعا
حتی لحظه اول ک دیدمش یک گارد قشنگی از جانبش حس کردم
ولی با لبخندی بس ملیح باهاش سلام و احوالپرسی کردم و
حس کردم گاردش رفت
عجیب بود
شاید چون تلاشمون برای ب خیر گذشتنش دو طرفه بود ب نتیجه رسید
امروز من برا تولد همکارم ک تقریبا میشه گفت دوستمم هست
مجبور شدم با الهام
برم براش خرید
الهام شخصی ه ک تو شرکت اگه ی نفر باشه ک بخوام نباشه
همین بشره
چرا؟
چون خوشیفتست
دوستانی که وبلاگ من و از قدیم میخونن
میدونن ک
من ی رفیق داشتم اسمش حنا بود
این الهام دقیقا حناست
حالا اینکه چرا
پرودگار عالم
برا من بی اعتماد ب نفس
خود شیفته های رنگارنگ میاره
نمیدانم
انگیزه چیست
واقعا نمدانم
خلاصه ازش متنفرم
همین قدر واضح و همین قدر صریح
اقا من نمیدونم چرا
هورمون های من وقتی میخوان
ب من ضربه بزنن
از این در وارد میشن ک هیشکی دوسم نداره
شاید برا کسی ک این متن و میخونه این مساله خیلی
پیش پا افتاده و ساده باشه
ولی من سلول ب سلول بدنم بهم میریزه
در وهله اول خودم خودم و دوست ندارم
بعد اعتماد ب نفس بیرون رفتن ندارم
اگه بیرون رفتم اعتماد ب نفس حرف زدن ندارم
چون حس میکنم هیشکی دوسم نداره
نیازی نیست باشم
اصلا نیازی نیست نفس بکشم😂
خیلی شرایط بدی میشه کلا
و نهایتا ختم میشه ب ی گریه از ته دل و زار زدن
بعد من فکر میکردم همه مثل من میشن
ی بار تو جمع همکارا پیش اومد ک چ حسی براتون خیلی سخته
بعد ک همه گفتیم
دیدم فقط منم
هیچ وقت مادر خرج بودن و دوست نداشتم
ولی امروز سر رفاقت مجبور شدم
ایشالا ک سریع دونگ هاشون و میدن همکاران گرام
اره خلاصه
بعد اون ۱۲ روز
ی برنامه چیدم
اومدم ولایت :))
پیش مامان و بابا
امروز دارم برمیگردم تهران
الان خیلی آروم ترم
شایدم بتونم برنامه های قبل جنگ و از سر بگیرم
شایدم مسیر زندگی و ب کل تغییر بدم
نمیدانم
توکل ب خدا
این دوازده روز
برای من خیلی سنگین و سخت بود
ن از ترس جونم و این چیزا ها
از ترس کشورم
اقا من کاملااااا مخالف حکومتم
ن بخاطر چرت و پرتایی ک بستن ب ناف مخالفا مثل حجاب
از دید من شهروند
که هیچ مطالعه سیاسی ندارم
حس میکنم ی سری چیزا درست نیست خیلی هم نادرسته
حالا تا تو گونی نکردن ما رو این تیکه از بحث و تموم کنم
ولی ایران
جون منه
من هر جای کره خاکی باشم
جونم و میدم برای ایران
شاید از نظر خیلی ها مرز و خاک و کشور اراجیفه
ولی من قلبم برای این کشور میتپه
برای همین مرز
اون ۱۲ روز
من داشتم میمردم از نگرانی
ک زبونم لال اتفاقی برای این خاک بیافته
تا لحظه آخر هم موندم تهران
گفتم شاید ب کمک من نوعی نیاز باشه
من بمونم همونجایی ک جنگه و شاید کاری ازم براومد
امیدوارم شما هم حالتون خوب باشه
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

با فنجان چایی هم میتوان مست شد