امروز ب خاطر درد معدم مرخصی گرفتم
رفتم دکتر
از دکتر ک اومدم بیرون
داشتم فکر میکردم
برگردم خونه چی منتظرمه؟
ی خونه خالی
تاریک
بهم ریخته
خونه ای ک حتی وقتی مرتب هم باشه خوشگل نیست
حداقل من دوسش ندارم
آره خلاصه
من ب عنوان ی آدم درون گرا
خونه برام مهمترین چیزه
چون ن بیرون
ن سفر
هیچی ب اندازه خونه بهم انرژی و آرامش نمیده
من حتی خونه ای ک بهم آرامش بده رو ندارم
حالا سفر و دوری از خانواده و اینارو بذاریم کنار
این عمری ک ازمون داره میره
زندگی نیست
شکنجست
انقد درد دارم
ی جوری معدم درد میکنه
ک نفس ک میکشم همه وجودم از هم می پاشه
چیزی هم نمیتونم بخورم
حتی آب
دیگه باید برم دکتر
ولی قضیه اینه ک
الان دلم میخواد مدل سجده ای بشینم
اون قسمت شکمم ک درد میکنه بغل کنم
و بلند بلند گریه کنم
بگم درد دارم درد دارم
ترجیحا مامانمم بیاد بغلم کنه
قول میدم خوب شم....
واقعا تحمل این حجم از درد
از توانم خارجه
من وقتی خوشحالم: دل زارم محسن نامجو
وقتی ناراحتم: دل زارم محسن نامجو
وقتی احساساتی ام: دل زارم محسن نامجو
وقتی دلم شکسته: دل زارم محسن نامجو
وقتی قهرم: دل زارم محسن نامجو
وقتی دلتنگم: دل زارم محسن نامجو
وقتی بارون میاد: دل زارم محسن نامجو
شمام خسته شدین از زندگی؟
یا فقط منم؟
نه ک الان بخوام بمیرم ها
از استرس داشتن
از تلاش کردن
دوست دارم ی مدت هیچ کاری نکنم
ولی همه چی فراهم باشه
قبلا فکر میکردم جزو قشر مرفه هم
ولی الان
با آدمایی ک دور و برم دیدم
دلم برای خودم
برای مامانم
برای بابام
برای هممون
ک همیشه داریم میدوییم
تلاش میکنیم
میسوزه
واقعا عادلانه نیست
چرا زندگی این شکلیه؟
از وقتی فارغ التحصیل شدم این فصل و بیشتر دوست دارم
انگیزمم برا یادگیری بیشتره
گاهی وقتا دلگیره
ولی در کل دوسش دارم
راستی اون بار ک تصمیم گرفتم روغن تقویت ناخن بخرم
از عطاریای نواب ک چیزی پیدا نکردم
همون رفتم ژلیش
میخوام دستگاه یووی بخرم دیگه نرم ژلیش
از اون روزاست ک از خودم بدم میاد
البته نه عمیقا
دوست دارم خودمو
ولی عصبی ام از دست خودم
دیروز رفتم برا ژلیش ناخن
ولی یهو دلم نیومد
گفتم چ کاریه سوهان بزنه
ناخنم ب فاک بره
بعدم ک میجومشون
تصمیم گرفتم برم روغن تقویت ناخن بگیرم
به سلامتشون برسم
ب جا قرتی بازیا
از انقلاب و ب خصوص متروش بدم میاد
یاد دوستام میافتم
ک الان از ایران رفتن
و من تنها موندم تو این خراب شده
روز بدی بود
از خودم راضی نبودم
بگذریم
الان جنگل بودم
ی چکی کردم کتابارو
و برای بار هزارم ب این نتیجه رسیدم ک
فقط خودم باید بخونم
هی کتاب بخر
هی نخونم
هیچی ب هیچی
بعد از شوکی ک بهم وارد شد سر گاز گرفتن گربه
دوباره پنیک برگشته
شاید آخرین بار ک اینطوری شدم دوم یا سوم دبیرستان بودم
مساله ترسناک اینکه
نمیدونم چطوری خودم و آروم کنم
و فک کردن ب این مساله از خود پنیک، ترسناک تره
خواستم بگم
امروز ششمین روزی ه ک هیچ پفک و چیپسی نخوردم
هیچی
فقط دیروز با بچه ها رفتیم تا خرخره پیتزا خوردیم :/
ب هر حال چیپس و پفک نبود
من قبلا خیلی چاق بودم
بعد لاغر شدم
بعد دوباره دارم چاق میشم
چرا؟؟؟
چون که اعتیادم ب فست فود و تنقلات دوباره مثل قبل شده
اینطوری ک هر روز حداقل ی چیپس و پفک نخورم
حس میکنم هیچ لذتی نبردم از زندگی
ولی الان تصمیم گرفتم تنقلات و حذف کنم
و امروز دومین روز پاک بودنمه :)))
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

با فنجان چایی هم میتوان مست شد