شهر ما ی شعبه علامه حلی و ی شعبه فرزانگان داشت
ما همه هم دیگه رو میشناختیم
یکی از پسرا بود
اسمش پیمان
ادم ب شدت باهوشی بود رشتش تجربی بود و در نهایت رتبش دو رقمی شد البته بدون سهمیه
من یادمه ما ازش بدمون میاد ب خاطر رفتاراش
ی جوری نسبت ب دخترا گارد میگرفت ک حس بد میگرفتی
حالا من ک دورادور میشناختمش
ی بار بعد کنکور همه بچه ها رفته بودیم کافه دیدمش
ولی دوستم ک تجربی بود هم ازش بدش میومد
تیپش ک همیشه یقه سه سانت و انگشتر عقیق دستش بود
ترم یک بودیم
ک خبر عقد اون با یکی از دوستای دیگم شنیدم
اون دختره مذهبی نبود
بعد ازدواج ارتباطش با هممون قطع کرد
تو اینستا عکس و استوری کربلا و مشهد میذاشت
با چادر
خوشحال ب نظر میرسید
پسره خانواده پولداری داشت
خونه زندگیشونم توپ بود
بعد چند سال خبر طلاقشون شنیدم
برگام ریخت
فکر میکردم این دو تا خیلی خوشبختن
فهمیدم پسره دست بزن داشت😐😐😐
واقعا ب حس ششمتون اعتماد کنید
وقتی وایب بد میگیرید یعنی ی داستانی هست
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

با فنجان چایی هم میتوان مست شد