با همسرم رفته بودیم جایی
من از سر کار رفته بودم
خسته
داغون
آرایشم ک هیچ وقت ندارم متاسفانه
سه نفر بهم گفتن وای چقد تو گوگولی
دهه هشتادی ها هم اومدن تو فلان کار؟
یا مثلا دهه هشتادی بابا هنوز زندگی و سخت نگیر
و از این قبیل جمله ها
منم هیچی نمیگفتم :)))
تا اینکه یکیش پرسید متولد چندی؟
گفتم هفتاد و خورده ای
:))
ولی باورتون نمیشه چقد خوشحالم ک بی بی فیسم 😂
برعکس قبلا ک میرفت رو مخم
هر چی سنم میره بالاتر
راضی تر میشم 😀
همکارم سر ی اتفاقی ازم دلخور بود
از آنجا ک برام آدم عزیزی بود
خواستم با ی هدیه از دلش در بیارم
و از آنجا ک میدانستم انسان کتابخوانی است
و عاشق اروین یالوم
رفتم کتابفروشی
از بین کتاباش هنر درمان و برداشتم
حدس میزدم نخوندتش
برا خودمم ی کتاب خریدم ک بعدا در موردش مینویسم
ولی
همون همکارم
ک براش کتاب خریدم
ب دوستم گفته بود
علت اینکه ازم دلخور شده
این بود ک حس میکنه من اهمیتی ب دوستام نمیدم
و این مشکلی ه ک من همیشه با آدمای عزیز زندگیم دارم
خلاصه الان خیلی ذهنم درگیر این قضیست
حالا اینکه همکاره
اگه خانوادمم این حس داشته باشن چی ؟ :(
ی سلامی کنیم
بعد سالها :))
هممممم
طبق معمول حرفام انقد زیاد شده
ک نمیشه همه رو نوشت
امروز برخلاف هفته های گذشته
حس خوبی دارم نسبتا
هوا خنک شده
حس زندگی دارم
دیگه از چی بگم براتون ؟
انگیزم الان
اینه ک برسم خونه و اش خوشمزه ک دیشب درست کردم
ولی ب علت خستگی میلم نکشید بخورم
میل کنم :))
دیگه اینکه ناخنامو ریمو کردم
خیلی دختر امروزی ای بودم
تنها ارتباطم با سالن ارایشی ها هم قطع کردم :))
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

با فنجان چایی هم میتوان مست شد