خیلی دوست دارم برم دم در همسایه
بی وقفه بکوبم به درش
داد بزنم
توله سگت و خفه کن بی شرف
اه
از ساعت ۶ داره وق میزنه
ی روز استراحت داریما
عوضی
بعد از حال داغون من
تقریبا همه
حتی اونایی ک نمیدونستن رل دارم
فهمیدن کات کردم
من اولین بارم بود عاشق شده بودم
و هر لحظه برام درد داره
اون و نمیدونم
ولی من
هنوز حتی آرومم نشدم
هنوز باورم نمیشه ک تموم شد
دو سال تمام
همه زندگیم بود
و در یک روز
حتی بدون خدافظی
همه چی تموم شد
شما بودین باور میکردین؟؟؟؟؟
من هنوز منتظرم بهم زنگ بزنه
بگه میدونستم عصبی
صبر کردم آروم شی
بعد زنگ بزنم از دلت دربیارم
من همین قدر احمقم
بعد یارو
ب خودش اجازه داده
بیاد ب من بگه باهاش برم دیت
لاشی من تازه امروز شد ۱۵ روز ک ازش خبر ندارم
چطوری روتون میشه
این حجم از بی شخصیت بودن و کجا جا میدین؟
۱۲ روز گذشت
ولی ب اندازه همون روز اول
قلبم درد داره
خدا لطفا بیشتر هوامو داشته باش
واقعا داره سخت میگذره بهم
خیلی سخت
دیروز تو مترو
ی پسر ی ور دستش تتو کرده بود
دچار ....
پسره خیلی جوون بود
شاید اصلا پشتش فکر نبود
ولی من از اون روز درگیر این کلمم
کلمه عجیبی نیست؟؟
دچار .... ؟
من ک دچار خیلی چیزای
بیشتر از همه ترس...
اونی ک امروز عاشقش میشی
فردا میشه دلیل تراپی رفتنت
ی جوری ک
دیگه هیچ جوره
نمیتونی تنهایی
از پس خودت بربیای!!!!!!!
این چند وقت ک تو دعوا و قهر و آشتی و
نهایتا کات بودین
از لحاظ روحی ک داغون بودم
شبا هم ک همش ب گریه میگذشت
خلاصه ک از لحاظ ظاهر خیلی داغون شده بودم
ن ک قبلا خیلی ب خودم برسم ها
ن ولی انقد هم بیخیال نبودم
هی همکارام میگفتن بابا ولش کن
پسر تو این دنیا ریخته
و من تازه میفهمم ک نصف جامعه ما هنوز نمیدونن عشق چیه
وگرنه هیچ وقت همچین نسخه ای نمیپیچیدن
خلاصه
امروز تصمیم گرفتم یکم تیپ بزنم
و مجبور شدم بارونی بپوشم
و الان دارم از گرما میپزم
این تهران چرا هیچ وقت هیچ وقت خنک نمیشه لعنتی
قشنگ ترین تعریفی ک از غم شنیدم
و برای اولین بار عمیقا، خیلی خیلی عمیقا
احساسش کردم
این بود ک
غم یعنی مجبور کردن خودت
به کنار گذاشتن احساست
نسبت ب کسی ک هنوز دوسش داری ...
دو روزه ک صداشو نشنیدم
باورم نمیشه
ولی واقعا همه چی تموم شد
تموم تموم
ازش عصبی ام
ولی هنوزم همون قدر دوسش دارم
چقد عجیبیم ما آدما....
خدا لطفا کمکم کن بپذیرم
بچه ها من زندم :))
مرسی ک نگرانم بودین
حتی اونایی ک بیشتر کامنت زشت و زننده میذارن
خوبم
زنده هم هستم
ولی عاشق مردی بودم
ک دیگه حس میکنم آخرای رابطمون
و منی ک سالیان سال آیندم و کنار اون تصور کرده بودم
و الان
حس میکنم پشتم خالی شده
حس میکنم ی خلائی تو زندگیم ایجاد شده ک هیچ جوره نمیتونم پرش کنم
خیلی ساده تر میشه اینکه
ب طرز عجیبی شکستم
و دیگه حتی نمیتونم خودم و بند بزنم
عین اون قوریا ک میشکنن
بعد بند میزننشون
دیدین؟
ولی من نمیدونم میتونم از پس این مرحله بربیام یا نه
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

با فنجان چایی هم میتوان مست شد