ی احمقی ک داره تو اتوبوس تخمه میشکنه
احق نیست؟
آشغال نیست؟
عوضی نیست؟
حیوون نیست؟
نمیشه برم بزنم تو دهنش ؟
نمیشه ی چاقو بردارم دهنش و از این ور صورتش
تا اون ور صورتش جر بدم؟
نمیشه کلشو بگیرم بکوبم کف اتوبوس؟
تا وقتی صورتش کاملا له بشه؟
واقعا چرا نمیتونم این کارا رو باهاش بکنم؟
ی دلیل بیارین قانع شم ک چرا محرومم از این حقم؟
من هنوزم
با ۲۶ سال سن
با انیمیشن
بیشتر حال میکنم
تا فیلم
طبیعیه؟
یا نگران شم؟
چی بهتر از اینکه
الان تو اتوبوسم ب سمت تهران
و از درد معده
میخوام زمین و گاز بزنم
اصلا نمیدونم چیکار کنم با این درد معده
الان ۱۰ روزی میشه ک دارم از درد میمیرم
حوصله دکتر و آزمایشم ندارم
تیم لید پروژه API
همش دو یال از من بزرگتر بود
ولی از لحاظ علمی
70 80 سالی داشت
از برخوردش با مساله کیف میکردم
از حل مسایلش بیشتر لذت میبردم
خیلی ازش یاد گرفتم
خیلی
اگه سوال داشتم محال بود برام وقت نذاره
خودش میگفت من بیشتر از برنامه نویسی
از حل باگ لذت میبرم
الان فهمیدم
کمتر از 20 روز دیگه قراره از شرکت بره
واقعا بهم ریختم
واقعا دلم گرفت
همکارام تو شرکت
ب جز یکی دو تا ک رو مخمن
مثل خانوادمن
هر بار یکی میره
انگار یکی از اعضای خانوادمو از دست میدم
و خیلی سخته :(
دیروز با دوست دوران ابتدایی رفته بودم کافه
کلی حرف زدیم
بهم گفت آرش میشناسی؟
گفتم نه!
گفت میشناسییی
گفتم عکسش و نشون بده
نشون ک داد
دیدم بععععله
یکی از اونایی بود ک ی زمانی بشدت ابراز علاقه میکرد
و حتی یادمه من ی جایی هم نرم شدم باهاش حرف بزنم
بعد اخلاقاش رفت رو مخم
دیگه جوابش ندادم
فاطمه گفت بهش خیانت کرده
کی خودش و جر میداد ک با من دوست شه؟
دقیقا همون تایم
واقعا بعضی از پسرا خیلی بد ذاتن
این پسره نمی دونست من و فاطمه دوستیم
ولی چقد عوضی بوووود
این چیزا رو میشنوم بیشتر از ازدواج میترسم
چرا......
خیابونای پایین شهر
انقدرررررررر تنگ ....
خیابونای بالا شهر
انقدرررررررررررررر پهن؟؟؟؟؟؟
واقعا چرا؟
قشنگ حجم ترافیک تو نواب
۴ برابر
بیشتر از پاسداران ....
پستی ک راجع به نماز نوشتم
خیلی بازخوردای جالبی داشت
نمیدانم چ طیف سنی این کامنتا رو گذاشتن
ولی
خوب و بد
زشت و زیبا
خدا و شیطان
از دید من یک سری کلمه هستن ک من و شما بهشون معنی میدیم
قطعا من ب خاطر این کلمات
نماز نمیخونم و نخواهم خواند
من دوست دارم خودمو بشناسم
بخشی از شناختم مربوط میشه ب اعتقادات خودم و جامعه
دوست دارم آگاهانه بپذیرم
یا آگاهانه ک با مطالعه ازش عبور کنم
ک دیگه خیالم راحت باشه
تو این سن با این منطق پذیرفتم ک باهاش حالم خوبه
یا ب این نتیجه رسیدم ک هیچ مفهومی نداره و ازش رد شدم
لطفا
ب خاطر ترس از شیطان و
نمیدونم
خدا تو رو انتخاب کرده و
این قبیل دلایل ی سری چیزا رو قبول نکنید
همون طور ک معتقدم با چهار تا پست اینستا و
دو تا آدم دور و برمون هم ازشون نگذرین
ی جوووووری قبول کنید ک روح و ذهنتون همزمان بپذیرنش
من از تاریکی مثل سگ میترسم
الان من و میج میج (گربمون)
تو خونه تنهاییم
محیا رفته تولد همکارش
و من نمیتوانم بخوابم
این چ مسخره بازیه آخه:(
پ.ن: محیا و خواهرش همکارن
دوست پسر خواهرش هم تو همون بیمارستانی بود ک این دو تا رزیدنتن
امروز ک تولد همکارشون بود محیا و خواهرش دعوت بودن
ولی دوست پسر خواهرش نه
پسره این دو تا رو نمیذاشت برن تولد
دوست دخترش متقاعد شد
اما محیا ک از قبل تصمیم داشت نره
رفتار پسره رو ک دید
پاشد ایکی ثانیه شال و کلاه کرد بره
پسره زنگ زد ک نرو
محیا ی جوری طرف و شست و گذاشت کنار
ک من فقط داشتم پشمام و جمع میکردم :))
از اینکه حرف زور تو کت محیا نمیره خیلی خوشم میاد
و بسی تحسینش کردم تو دلم
ولی بسه دیگه بیاد من تنها موندم
آخرین بار ک نماز خوندم ۱۳ سال پیش بود
امروز میشه دومین روز
ک نماز مغرب و عشا خوندم
اصلا نمیدونم چرا
هیچ حس خاصی هم ندارم
هیچ آرامش عجیب غریبی هم ندارم
برام عجیب بود هنوز یادمه نماز خوندن و همه قسمت هاش
یادمه اون موقع نماز و گذاشتم کنار چون حس میکردم چیزی نیست ک عمیقا قبولش داشته باشم
میدونی چی میگم؟
اینطوری بودم ک خب؟
ک چی ؟
خم و راست میشی و عربی ی چیزایی میگی و تامام
بعدش؟
ب این نتیجه رسیدم بذارمش کنار تا روزی ک ب این باور رسیدم ک بهش اعتقاد دارم
این روزا همچنان ب دین اعتقادی ندارم
ولی نمیدونم
حس میکنم گم شدم
حس میکنم باید خودمو پیدا کنم
ب هر نحوی
نمیدونم چرا حس کردم باید این و هم امتحان کنم
شاید کمکی کرد
نمی دونم چی بگم
انقد حرف برای گفتن دارم ک
نمیدونم از کجا شروع کنم
دلم برای همه اونایی ک قبلا میخوندمشون هم تنگ شده
نمیدانم
هر چی سنم میره بالاتر
بیشتر میفهمم زندگی پوچ تر از چیزی ه ک فکرش و میکنی
ولی این طمعی ک تو وجودمونه
نمیذاره ازش لذت ببریم
بالاخره ی وقتی رسید ک حوصله کاری ندارم
جز
وبلاگ نویسی
این مدت ک نبودم
خیلی اتفاقا افتاد
تا مرز کات رفتم
استرس شدید کار
استرس شدید زندگی
خستگی روحی
دوری از خانواده
و ...
الان ک ب چند سال گذشته نگاه میکنم
متوجه میشم
چقدر کارهایی کردم ک خودم نبودم
تجربه هایی ک همه از سر هیجان بود
نمیدونم
شاید یکی ک الان ۲۰ سالشه و داره این متن و میخونه
فک کنه درستش همینه
ولی منی ک الان ۲۶ سالمه
و معتقدم درست و غلطی وجود نداره
فکر میکنم این راه هایی ک رفتم
همه از سر نشناختن خودم بود
من میگم درست و غلط وجود نداره
اما
من وجود دارم
چیزی ک ازش مطمئنم
ولی ازش دور بودم
هنوزم
ب خودم نرسیدم
اما نزدیک شدم
و این یکم زندگیم و آروم کرده
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

با فنجان چایی هم میتوان مست شد