دوستان گرامی
اون تیکه من شوهر میخوام
صرفا مسخره بازی بود
مشخص نبود؟
تو همین چند دقیقه ۳ نفر پرسیدن
چند سالته
مگه چند سالته شوهر میخوای و...
فازتون چیه؟
:/
دلم هوای حرم کرده
همانگونه ک در جریان هستین
من معتقد نیستم
ولی اعتقادات خانواده مذهبیم
در عمق وجودم رسوخ کرده :))
هنوزم دوست ندارم مثل خانوادم باشم
ولی
باتوجه ب اینکه سنی ازم گذشته
خیلی چیزا دیدم تو این دنیا
و الان دنبال آرامشم بیشتر
نه هیجان
آرامش و همچین جاهایی پیدا میکنم
نمیدونم
شاید من و یاد بچگیام میندازه
اون موقع ها ک خانواده
ب زور میبردنم مشهد
ولی دوست نداشتم
اون حس امنیت کنار خانواده رو میده بهم
موهامو لایت کردم
ناخنامو ترمیم کردم
عمه میگه
تو از این کارا نمیکردی
میگفتی آرایشگاه یعنی اتلاف وقت
این همه تغییر از کجا اومده؟
من:
معلوم نیست؟؟؟
شوهر میخوام عمه شوووووووهر :)))
اینم آخرین تلاشم در راستای جذب شوهر
تلاشم و مستمر ادامه میدم
اما ناامیییید... هررررررگز:)))
عمه از پررو بودنای من
لپاش سرخ میشه
دستش و میگیره جلو دهنش
ریز ریز میخنده :))
خانواده چیه واقعا؟
ک با فرسخ ها اختلاف عقاید
بازم پاره تنته....
آره خلاصه خواستم بگم ک
شوهر میخوام
شوهر...
:)))
ی بار روز تولدم
با هامون رفته بودیم رستورانی ک من دوست دارم
همین حرکت و زدم
ولی هامون نمیذاشت
میگفت راحت نیستم جلو دوربین غذا بخورم
ولی من نمیذاشتم گوشیمو بذاره کنار
هی اون گوشی و میذاشت کنار
هی من برشمیگردوندم
تا اینکه بالاخره جفت دستامو با ی دستش گرفت
با. اون یکی دستشم مشغول غذا خوردن شد
گفت صبر کن غذام تموم شد ولت میکنم فیلم بگیری
:))))
اون لحظه ی جووووری ناراحت شدم
یهو گریم گرفت
بعد هامون برگاش ریخت :)))
بعد گفت غلط کردم بیا
دستشو و از رو دستام کشید کنار
گوشیمم گذاشت رو حالت ویدئو
ولی دیگه من قهرم گرفته بود غذا نمیخوردم و همینجووووری اشک بود ک میومد :)))
هنوز نمیدونم چرا اون لحظه چرا انقد دلم گرفت :))
خیلی صحنه خنده داری بود آخه
هر چند الان واقعا خنده و گریه باهمه برام :)))
امروز با دخترعمم رفتیم خرید
من ی نیم بوت بگیرم
از آنجایی ک من حال و حوصله گشت و گذار ندارم
ی مغازه قرار بود بریم
ک بسته بود
رفتیم کافه تا باز شه
تو کافه گوشیمو گذاشتم رو حالت ویدئو و مشغول حرف زدن با دختر عمم شدم
همه مدت
و چ فیلم قشنگ و جالبی شد
تصمیم گرفتم از فردا
ی صحنه کوچیک و معمولی از زندگیم و
با کسایی ک دوستشون دارم ضبط کنم
واسه روزایی ک تنهایی خفم میکنه
امروز رفتم ی سر بیرون
از هوای تمیز و سرد شهرمون لذت ببرم
برگشت
رفتم رو پل هوایی
با دو چشمان ضعیف بی عینکم
ی دختر و پسر و دیدم ک همدیگر و بغل کرده بودن
سرم و انداختم پایین داشتم رد میشدم
گویا خیلی دیر متوجه حضور من شده بودن
و دختره هم بی صدا اعتراضش اعلام کرده بود
ولی پسره با صدای بلند گفت
مرسی عشقم الان تا ی هفته شارژممم
سنشون خیلی کم بود
ولی حس میکنم
اون جمله پسره حس امنیت و تماما تزریق کرد ب دختره
حالا خودآگاه یا ناخودآگاه جمله جالبی بود
هممممم
درسته زندگی برا من چهره زشتشو نمایانده :))
ولی امیدوارم عشق اونا واقعی باشه لااقل
دقیقا نمیدونم دارم با زندگیم چ میکنم
ولی در حال حاضر همه تلاشمو میکنم
فقط ی آدم نرمال باشم
حوصله آدما رو چندان ندارم
تو جمع حالم خوبه
ولی تناوبی
ی لحظه اشک داره خفم میکنه
ی لحظه خوشحالم
نمیخوام سخت بگیرم ب خودم
رها کردم
همه چی و
فقط حواسم هست ک زمین نخورم
زخمی تر از این نشم
همه زندگیم و دو دستی دادن دست خدا
میدونم ی جا هایی حرفشو گوش نمیکنم
ولی دلیل نمیشه باز توکل نکنم
دلیل نمیشه مثل همیشه حواسش بهم نباشه
مگه نه؟
ولی زندگی و سپردم ب خدا و
خودم لش کردم
الانم از این ویروس جدیدا گرفتم
و دارم میرم خونه
حرکت زشتی دارم میزنم
و نگران مامان و بابام
رعایت میکنم اونا نگیرن
خدایا توروخدا اونا نگیرن
حالم خوبه
ولی نه کامل
دارم همه زورمو میزنم ک همه چی و درست کنم
ولی
انگیزه ندارم
امید ندارم
احساس شکست میکنم
مجموعه ای از احساسات منفی ام:)
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

با فنجان چایی هم میتوان مست شد