It's me

آخرین فعالیت‌های It's me

درباره It's me

It's me

چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۲
19:3

دوستان گرامی

اون تیکه من شوهر میخوام

صرفا مسخره بازی بود

مشخص نبود؟

تو همین چند دقیقه ۳ نفر پرسیدن

چند سالته

مگه چند سالته شوهر میخوای و...

فازتون چیه؟

:/

cherchil

مشهد

چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۲
18:51

دلم هوای حرم کرده

همانگونه ک در جریان هستین

من معتقد نیستم

ولی اعتقادات خانواده مذهبیم

در عمق وجودم رسوخ کرده :))

هنوزم دوست ندارم مثل خانوادم باشم

ولی

باتوجه ب اینکه سنی ازم گذشته

خیلی چیزا دیدم تو این دنیا

و الان دنبال آرامشم بیشتر

نه هیجان

آرامش و همچین جاهایی پیدا میکنم

نمیدونم

شاید من و یاد بچگیام میندازه

اون موقع ها ک خانواده

ب زور میبردنم مشهد

ولی دوست نداشتم

اون حس امنیت کنار خانواده رو میده بهم

چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۲
18:45

موهامو لایت کردم

ناخنامو ترمیم کردم

عمه میگه

تو از این کارا نمیکردی

میگفتی آرایشگاه یعنی اتلاف وقت

این همه تغییر از کجا اومده؟

من:

معلوم نیست؟؟؟

شوهر میخوام عمه شوووووووهر :)))

اینم آخرین تلاشم در راستای جذب شوهر

تلاشم و مستمر ادامه میدم

اما ناامیییید... هررررررگز:)))

عمه از پررو بودنای من

لپاش سرخ میشه

دستش و میگیره جلو دهنش

ریز ریز میخنده :))

خانواده چیه واقعا؟

ک با فرسخ ها اختلاف عقاید

بازم پاره تنته....

آره خلاصه خواستم بگم ک

شوهر میخوام

شوهر...

:)))

سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۲
0:27

ی بار روز تولدم

با هامون رفته بودیم رستورانی ک من دوست دارم

همین حرکت و زدم

ولی هامون نمیذاشت

میگفت راحت نیستم جلو دوربین غذا بخورم

ولی من نمیذاشتم گوشیمو بذاره کنار

هی اون گوشی و میذاشت کنار

هی من برشمیگردوندم

تا اینکه بالاخره جفت دستامو با ی دستش گرفت

با. اون یکی دستشم مشغول غذا خوردن شد

گفت صبر کن غذام تموم شد ولت میکنم فیلم بگیری

:))))

اون لحظه ی جووووری ناراحت شدم

یهو گریم گرفت

بعد هامون برگاش ریخت :)))

بعد گفت غلط کردم بیا

دستشو و از رو دستام کشید کنار

گوشیمم گذاشت رو حالت ویدئو

ولی دیگه من قهرم گرفته بود غذا نمیخوردم و همینجووووری اشک بود ک میومد :)))

هنوز نمیدونم چرا اون لحظه چرا انقد دلم گرفت :))

خیلی صحنه خنده داری بود آخه

هر چند الان واقعا خنده و گریه باهمه برام :)))

cherchil

فیلم

سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۲
0:21

امروز با دخترعمم رفتیم خرید

من ی نیم بوت بگیرم

از آنجایی ک من حال و حوصله گشت و گذار ندارم

ی مغازه قرار بود بریم

ک بسته بود

رفتیم کافه تا باز شه

تو کافه گوشیمو گذاشتم رو حالت ویدئو و مشغول حرف زدن با دختر عمم شدم

همه مدت

و چ فیلم قشنگ و جالبی شد

تصمیم گرفتم از فردا

ی صحنه کوچیک و معمولی از زندگیم و

با کسایی ک دوستشون دارم ضبط کنم

واسه روزایی ک تنهایی خفم میکنه

سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۲
0:18

امروز رفتم ی سر بیرون

از هوای تمیز و سرد شهرمون لذت ببرم

برگشت

رفتم رو پل هوایی

با دو چشمان ضعیف بی عینکم

ی دختر و پسر و دیدم ک همدیگر و بغل کرده بودن

سرم و انداختم پایین داشتم رد میشدم

گویا خیلی دیر متوجه حضور من شده بودن

و دختره هم بی صدا اعتراضش اعلام کرده بود

ولی پسره با صدای بلند گفت

مرسی عشقم الان تا ی هفته شارژممم

سنشون خیلی کم بود

ولی حس میکنم

اون جمله پسره حس امنیت و تماما تزریق کرد ب دختره

حالا خودآگاه یا ناخودآگاه جمله جالبی بود

هممممم

درسته زندگی برا من چهره زشتشو نمایانده :))

ولی امیدوارم عشق اونا واقعی باشه لااقل

پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۲
19:52

دقیقا نمیدونم دارم با زندگیم چ میکنم

ولی در حال حاضر همه تلاشمو میکنم

فقط ی آدم نرمال باشم

حوصله آدما رو چندان ندارم

تو جمع حالم خوبه

ولی تناوبی

ی لحظه اشک داره خفم میکنه

ی لحظه خوشحالم

نمیخوام سخت بگیرم ب خودم

رها کردم

همه چی و

فقط حواسم هست ک زمین نخورم

زخمی تر از این نشم

همه زندگیم و دو دستی دادن دست خدا

میدونم ی جا هایی حرفشو گوش نمیکنم

ولی دلیل نمیشه باز توکل نکنم

دلیل نمیشه مثل همیشه حواسش بهم نباشه

مگه نه؟

ولی زندگی و سپردم ب خدا و

خودم لش کردم

الانم از این ویروس جدیدا گرفتم

و دارم میرم خونه

حرکت زشتی دارم میزنم

و نگران مامان و بابام

رعایت میکنم اونا نگیرن

خدایا توروخدا اونا نگیرن

cherchil

نفس!

شنبه هجدهم آذر ۱۴۰۲
7:27

حالم خوبه

ولی نه کامل

دارم همه زورمو میزنم ک همه چی و درست کنم

ولی

انگیزه ندارم

امید ندارم

احساس شکست میکنم

مجموعه ای از احساسات منفی ام:)

  • سلام به وبلاگ من خوش آمدین

  • این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

  • با فنجان چایی هم میتوان مست شد