دیشب انقد خسته بودم
که باز فارسیم ته کشیده بود
هامون هر چی میگفت
هیچی به ذهنم نمیرسید جواب بدم
بعد گوشیش زنگ خورد
منم سرم و گذاشتم رو دستش ک رو میز بود
و خوابم برد :))
یکم بعد بیدارم کرد
گفت بدو تا خوابت نپریده برسونمت خوابگاه :)))
هامون: میخوای وقتی میدونی حالت خوب نیست نری آزمایشگاه ؟
من: نه
هامون: تهش مرگه اینقد خودت و خسته نکن :))
من: نععععع
هامون: سلامتیت مهم تره
من: نه یکی بهم گفته ادما به اندازه تلاششون شانس دارن
این حرف و همیشه هامون میگه
هامون: اون ی نفر غلط کرد :)) نگرانت میمونم اینطوری داری میری جلو
من: بابا جو نده امروز خیلی سر پا بودم برا همین خستم وگرنه اوکیم :))
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

با فنجان چایی هم میتوان مست شد