این اهنگ و خیلی دوست....
خدایی همینه
دیروز که داشتم از گشنگی میمردم و در به در دنبال ی مغازه باز بودم ک ی چی پیدا کنم برا این خندق بلا...
یهو یکی گفت: سلااااااام خانوووووووووم ....
برگشتم سمت صدا
ولی خستگی از ی طرف
و عینکی ک چند روزه شیشش در اومده و وقت نمیکنم ببرم برا تعمیر و از کوری مفرط بسی رنج میبرم... و همراهم نبود
خلاصه نمیتونستم تشخیص بدم اون بشر کیهههه
یکم ریز نگا کردم دیگه ناامید شدم گفتم سلام :)
دختره : تو چرا هیچ وقت من و نمیشناسییییی
من تو دلم ( چون نمیبینمت:)) )
دختره : بتی ام
من تو دلم : بتی کی بود ؟ :))
بتی: همون ک اون بار تو خوابگاه کارم و راه انداختییییی
من : هااااااا اره ... چطوری ؟ ببخشید نشناختمت
خلاصه یکم حرف زدیم و حال و احوال
بتی: هنوز که نمیری؟
من : نه بابا مگه به این سادگی ه :))
بتی: رویا ترم بالاییتون رفت هلند
من : کی؟رویا ....؟؟؟
بتی: اره اره خودشه
رویا ترم بالاییمون بود ولی ناموسا هیچی حالیش نبووووود
هلند ؟
برگام ریخت ...
نه تنها برگام
پرام
پشمام
خودم
همه ....
ناموسا من ک معتقدم هیچیاز رشتمون حالیم نیست
همون قدر معتقدم از رویا خیلی بیشتر حالیم بود
خدا ....
ناموسا این و فرستادی هلند
من و باید بفرستی یکی از ایالتای امریکا ترجیحا ساحلی
والا به قران ...
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

با فنجان چایی هم میتوان مست شد