من از تاریکی مثل سگ میترسم
الان من و میج میج (گربمون)
تو خونه تنهاییم
محیا رفته تولد همکارش
و من نمیتوانم بخوابم
این چ مسخره بازیه آخه:(
پ.ن: محیا و خواهرش همکارن
دوست پسر خواهرش هم تو همون بیمارستانی بود ک این دو تا رزیدنتن
امروز ک تولد همکارشون بود محیا و خواهرش دعوت بودن
ولی دوست پسر خواهرش نه
پسره این دو تا رو نمیذاشت برن تولد
دوست دخترش متقاعد شد
اما محیا ک از قبل تصمیم داشت نره
رفتار پسره رو ک دید
پاشد ایکی ثانیه شال و کلاه کرد بره
پسره زنگ زد ک نرو
محیا ی جوری طرف و شست و گذاشت کنار
ک من فقط داشتم پشمام و جمع میکردم :))
از اینکه حرف زور تو کت محیا نمیره خیلی خوشم میاد
و بسی تحسینش کردم تو دلم
ولی بسه دیگه بیاد من تنها موندم
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

با فنجان چایی هم میتوان مست شد