It's me

آخرین فعالیت‌های It's me

درباره It's me

It's me

سه شنبه بیست و دوم فروردین ۱۴۰۲
7:26

زندگی داره سختیاش و نشونم میده

کار

خستگی

دلتنگی

عجیبه ک من از ۱۸ سالگی تنها دارم زندگی میکنم

ولی به طرز عجیبی وابستگی عاطفی به مامان و بابام دارم

خلاصه هر چی که هست

روزگار سختیست نازنین

cherchil

هامون

جمعه هجدهم فروردین ۱۴۰۲
1:43

دچار کلافگی عجیبی شدم

نمیدونم چی میخوام

نمیدونم هامون و من به درد هم میخوریم یا نه

اگه دوست داشتنمون تموم شه چی؟

اگه گزینه خوبی برای هم نباشیم چی؟

اگه معنی دوست داشتن و اشتباه متوجه باشم و در واقع دوستش نداشته باشم چی؟

اعصابم خورده

هم دلم نمیخواد ادامه بدم

هم نمیتونم تمومش کنم

کاش یکی بود بهم بگه چه گهی بخورم

چیکار کنم

چ کاری درسته ؟

پنجشنبه هفدهم فروردین ۱۴۰۲
14:0

میخوام صادقانه باهاتون درد و دل کنم خب؟

من کشورم و دوست ندارم

به هزار دلیل

مشکلات اقتصادی

مشکلات امنیتی

مشکلات عدیده رفاهی

و مهم تر از همه اینکه فقط و فقط با موندن تو تهران پیشرفت میکنی

پس منی ک شهرستانی ام

مجبورم برای پیشرفت از شهرم دور باشم

و در مرحله بعد برای پیشرفت باید از کشورم برم

همه اینا باعث میشه که من هیچ تعصبی نسبت به کشورم نداشته باشم

دلم براش تنگ نشه

ی غیر ایرانی گ از کشورم بد میگه

من تو دلم همش دارم تاییدش میکنم

و خلاصه کلام متنفرم از ایران

امااااا

هموطنام...

این قضیه در مورد هموطنام اینطوری نیست

مثلا ی همکار داریم

خیلی راحت میگه

ملت ما احمقن

ملت ما کند ذهن

و و و

تا جایی ک

ی بار برگشتم بهش گفتم چطوری جرات میکنی به هموطنات اینطوری بگی مرد گنده؟

احمق تویی به جای اینکه پشت هموطنات باشی

خودت و بالاتر میدونی

کند ذهن تویی ک باعث میشی ما تو. رو تحمل کنیم

میدونی میخوام چی بگم؟

ایران پشیزی برای من ارزش نداره

ولی ایرانیا

چه بخوام چ نخوام

پاره تن منن

نمیدانم

امروز ک پست کیش و گذاشتم

کامنتایی ک اومده بودن دلداری میدادن ک پولش اوکی میشه برو خوش بگذرون و اینا

اینطوری بودم ک چشمام پر اشک شد

از حجم هم دردی آدما

میدونی تو خیلی وقتا نیاز داری حس کنی داری شنیده میشی

و ایرانیا به طرز عجیبی هم و حمایت میکنن

بمیرم برای خودمون ک تو این خراب شده ایم :(

پنجشنبه هفدهم فروردین ۱۴۰۲
13:37

ی پادکست گوش کردم در مورد خوابگاه

بسیار عجیب بود

خیلی از مشکلاتی ک من فکر میکردم ایراد از منه که این حس و تجربه میکنم

اما دیدم خیلیا به این نکات اشاره کردن

سخت گیری ها و بی احترامی ها و آزار دادن مسئولین خوابگاه هم جای خود

که همه مشترکن اذیت شدن

من واقعا زندگی تو خوابگاه و دوست داشتم

ولی الان

احساس میکنم ک فشار روانی تو خوابگاه به شدددددت زیاده

مخصوصا بعد اون شلوغیا

واقعا اذیت کننده بود شرایط

cherchil

کیش

چهارشنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۲
22:22

قرار شد با سمیرا و سارا بریم کیش

چرا من نمیتونم بگم نه؟

الان هزینه هاشو چیکار کنم؟

اجاره خونه

کلاس زبان

رفت و برگشت به کیش

هیچی دیگه استرس گرفتم

فردا برم هزینه کلاسارو بزنم

بعدش هزینه رفت و برگشت و خود سفر و هم باید با حقوقم بدم

ی لباس هم بخرم برای خود سفر

ی پیراهن بلند هست میخوام بخرم

۵۳۸ تومن بود

پروردگارا

هم ذوق دارم میرم کیش

هم استرس هزینه هاشو دارم

اوووووف!!!!

cherchil

شیشه

سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۴۰۲
8:14

در بالکن شیشه ای و کشویی بود

دیشب آماده خواب بودیم

ک یهو ی صدای وحشتناک از اتاق اومد

فک کردیم گربه خورده به اینه و افتاده و شکست

ولی یهو صدای لرزون و رنگ پریده محیا

جلو در اتاق ظاهر شد و گفت

در یهو خود به خود افتاد

همه جای اتاق شیشه شده بود

حالا هزینش به درک

می‌خورد تو سر یکیمون قطعا اتفاق بدی می افتاد

چون خیلی هم سنگین بود

یا گربه

میموند زیرش صد در صد الان مرده بود:(

بازم شکر ضرر جانی نداشت

واقعا شکر

cherchil

گربه

یکشنبه سیزدهم فروردین ۱۴۰۲
15:17

امروز من و پیشی خونه تنهاییم

به طرز عجیبی نمکه

میخوام درس بخونم خودش و پهن کتابام میکنه نمیذاره

لپ تاپ روشن میکنم خودشو میندازه رو کیبورد

الانم اومدم دراز بکشم

اومده دم بالکن خیره ب کبوترا

ک مثلا میخواد شکارشون کنه

خیلی دلم میخواد بهش بگم

گوه چرا میخوری تو گاز گرفتن بلد نیستی چ برسه شکار کردن :))))

یکشنبه سیزدهم فروردین ۱۴۰۲
15:5

با چیزایی ک در مورد ازدواج می‌شنوم

دوست دارم با هامون کات کنم

واقعا میترسم از ازدواج

اصلا برای چی ازدواج؟

سری ک درد نمیکنه چرا دستمال بست

یکشنبه سیزدهم فروردین ۱۴۰۲
0:19

ی مورد بود برا انگلیس

فاند سالانش عجیب کم بود

وبی گفتم ب درک من ک صرفا میخوام امتحان کنم

درخواست دادم

امروز ایمیلش اومد

ک این فاند برای دانشجو های بومی ه

پیشنهاد میکنم مواردی و اقدام کنی ک فاند بهتری میدن

این مقدار برای دانشجوی بین المللی کافی نیست

هیچی خلاصه

خواستم براتون تعریف کنم اولین قدممو

cherchil

جوانی

چهارشنبه نهم فروردین ۱۴۰۲
16:27

باورم نمیشه ۲۶ سالمه

همین الان ک گفتم پشمام ریخت

چطوری ۲۵ ساله زندم؟

چهارشنبه نهم فروردین ۱۴۰۲
16:25

این عنوان توئیت یک قاتل ۱۶ ساله عوضی بود

بعد از ارتکاب قتل

امروز نمیدونم چرا همش یاد اون می افتم :))

روزه میگیرین؟

من حقیقتا گشنمه

فردا برمیگردم تهران

ی جا مدارکم و فرستادم برای دانشمند جوان

ی جشنواره بود

اومده ایمیل زده بیا رجستر کن

ریجسترش هم پولی

خب بی‌شعور من نمیخوام پول بدم ک

اه

cherchil

هامون

چهارشنبه نهم فروردین ۱۴۰۲
16:18

از هامون بگم...

زندگی آرومی داریم ...

حاشیه نداریم...

گاهی وقتا دعوامون میشه، می‌زنیم سر و کله هم :))

ولی نهایتا تا شب آشتی میکنیم

بعضی وقتا من الکی بهونه گیر میشم و همش غر میزنم

ولی خداروشکر هامون خیلی شخصیت آرومی داره و صبور

نهایتا غرامو میزنم و تموم میشه و میگم ببخشید و باز با هم دوست میشیم:)))

گاها از پس انداز نکردنش حرصم میگیره و غر میزنم

که الحمدالله تازگیا به راه راست هدایت شده:))

گاها غرق کار میشه و به قول خودش من دچار کمبود توجه میشم و یهو منفجر میشم و هامون ضربتی وارد عمل میشه و با چیزایی ک دوست دارم آرومم میکنه و باز دوست میشیم:))

کلا خوبه

نمیدونم بزرگ شدم دیگه دنبال حاشیه نیستم

یا هامون باعث شده خیلی آروم شم :))

ولی در کل زندگی آرومی داریم ک همه تمرکزمون و گذاشتیم رو کار و آینده و هیچ داستان دیگه ای نداریم

آهان

هامون کنترلگر ی جورایی نامحسوس من و از همه دوستای ب قول خودش نابابم جدا کرد :))

ی بار یکی از اون بچه ها اومده بود پیشم

بعد هامون ک فهمید گفت من همه تلاشم و کردم تو رو از اون خوابگاه و آدماش دور کنم این چرا باز پیداش شده

هم خندم گرفت:)) که انقد بدش میاد از دوستام اونم فقط با ی بار دیدنشون

هم حرصم گرفت ک خودم نفهمیدم کی و چطوری ولی واقعا دورم کرد ازشون

البته اینکه آدم رفیق بازی نیستمم بی تاثیر نیست

سه شنبه هشتم فروردین ۱۴۰۲
0:43

دلم میخواد حرف بزنم

ولی از چی بگم

نمیدانم

خیلی وقته چیزی برای گفتن ندارم

شما بگین از چی بگیم؟

چیکارا میکنید؟

هنوز زندگی قشنگه؟

شنبه پنجم فروردین ۱۴۰۲
1:29

خب احتمالا اگه خواننده نوشته هام باشین

متوجه شدین ک ب چیز خاصی اعتقاد ندارم

گفتم ک برداشت مسخره نکنین از چیزی ک میخوام بگم

تو شهرمون دو تا شهید گم نام هست

رو تپه خاکشون کردن

از بالکن طبقه بالا ما

میشه اون تپه رو دید

اون دوران ک کنکوری بودم

شبا که همه خواب بودن

میرفتم بالکن

با اونا حرف میزدم

ی بار خوابشون و دیدم

دم عید

بهم گفتن چرا دیگه نمیای باهامون حرف بزنی بی معرفت

رفتم پیششون

ولی دیگه اون اولین و آخرین باری بود ک خوابشون و دیدم

حالا ی سوال دارم

چرا دیگه نمیان ب خوابم؟

دیگه دوسم ندارن؟

یا اونا هم مثل من بی معرفت شدن؟

البته من فردا قراره برم پیششون

ولی

خیلی دوست دارم ی بار دیگه هم ک شده خواب اون دو تا پسر و ببینم

چرا؟

واقعا نمیدونم

ولی خیلی دوست دارم ببینمشون

cherchil

زلزله

جمعه چهارم فروردین ۱۴۰۲
10:37

واقعا ترسیدم

چقد طولانی بود

چقد زیاد بود

:(

cherchil

آنترک

پنجشنبه سوم فروردین ۱۴۰۲
12:18

داشتم زبان میخوندم

بعد مدتها

کم وقت میکنم زبان بخونم

حالا امروز شروع کردم

دلم ی چی میخواد ولی نمیدانم چ

  • سلام به وبلاگ من خوش آمدین

  • این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

  • با فنجان چایی هم میتوان مست شد