ی جورایی دارم از تو آتیش میگیرم
دلم میخواد داد بزنم
ولی انگار صدا ندارم
خیلی خونسرد فقط دراز کشیدم رو تخت
روانشناس میگفت این رفتار از دوران بچگی روم نهادینه شده
همون موقعی ک برای اولین بار حس کردم برای مامانم دختر خوبی نیستم چون تو املا ۱۸ گرفتم
مامانم دعوام نکرد
ولی دیگه باهام حرف نزد
کل راه و از مدرسه تا خونه ی کلمه باهام حرف نزد
برا منی ک ۷ سالم بود خیلی سخت بود
همه راه و داشتم باهاش حرف میزدم ک من و ببخشه
حتی یادمه وقتی دیگه به نتیجه نرسیدم بغلش کردم
گفتم مامان ببخشید دیگه کم نمیگیرم همه نمره هام ۲۰ میشه قول میدم
ولی بازم حرفی نزد
روانشناس میگفت برا همین عکس العملت مقابل مشکلاتت سکوته
میگفت خودت و تخلیه کن
حس میکنم ۲۴ سال عمرم و به اندازه کافی حواسم بوده ک بچه خوبی باشم
همین ی بار و حق دارم خودم برای خودم و بود و نبودم تصمیم بگیرم
دیگه حس میکنم نمیتونم تحمل کنم
شاید اگه راه گریه و جیغ و داد برام باز بود تحمل شرایط راحت تر بود
ولی آخرین جمله کتابم و دوست دارم تغییرش بدم
بنویسم
بعضی وقتا قوی بودن غیرممکن !
من ضعیف نیستم ولی حس میکنم خستم ....
من همه زورم و میزنم برای قوی بودن
ولی اگه نتونستم بازم به خودم افتخار میکنم ک تلاشم و کردم
یا شاید ی ویس بگیرم برا مامانو بابا و آبجیام
باهاشون حرف بزنم
دلم تنگ شده برا جلو پنجره نشستن
همونجا ک آفتاب میخوره
مخصوصا زمستونا ک ی گرمای خوشایندی داره
ک ی سینی چایی با خرما و کشمش و شیرینی ببرم
همه باهم بشینیم بخوریم
بابا و مامان برامون لقمه بگیرن
از عروس خاله ناهیده ک پنج تومن از پسرش پول گرفته بیاد مراسم ختم فامیلشون بگیم و سر به سر خاله مامان بذاریم
یا از عمه جون ک در نود درصد مواقع حرصم میده
بعد سرم و بذارم رو پای مامان هی بگم نازم کن نازم کن
به نظرتون میدونن چقد دوستشون دارم؟! یا واقعا ویس بگیرم برا مواقع ضروری؟!
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

با فنجان چایی هم میتوان مست شد