من بچه آخر خونم
با اختلاف زیاد البته :))
وقتی ده دوازده سالم بود
با پدیده ای به اسم رمان آشنا شدم
و جزو اولین رمان هایی ک خوندم
پارلا بود
داستان در مورد ی دختر از ی خانواده ای بود
ک بابا اوردوز کرده بود و مرده بود
مامانش سبزی پاک و خورد میکرد و پولدر میآورد
خواهر بزرگش بچه سر ب راه و دانشجو دندون پزشکی
خواهر کوچیکش هم درس خون بود هم بچه
اما پارلای قصه ی ما
ی دختر با زیبایی معمولی
سرکش
تا حدودی قولدر
عاشق پول
ک تفریح سالمش تیغ زدن پسرای بالا شهر تهران بود
و تو آرایشگاه کار میکرد
درس هم نخونده بود
کلی اتفاق می افته ک حالا کار ندارم
رمان خوبی بود نسبتا
ولی میخواستم این و بگم
ک امروز تو مترو
ک مشغول تحلیل آدما بودم
ی دختر بود
ک از لحظه ای ک دیدمش
تا لحظه ای ک پیاده شه
فقط ی اسم تو ذهنم تکرار میشد
و پررنگ تر
پارلا
انگار از تو رمان پریده بود بیرون
دقیقا همون پارلایی بود ک من تو دوازده سالگی
تو ذهنم ساخته بودمش
خیلی باحال بود
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

با فنجان چایی هم میتوان مست شد