من...
شبا دلتنگترم ...
دلتنگ مامان و بابا ک چند قدم اون طرف تر از من خوابن
انقد زیاااااد
که پا میشم و میرم پشت در اتاقشون و میشینم و صدای نفس کشیدنشون و گوش میکنم
دلتنگ ادمایی که در طول روز دیدم
دلتنگ خواهرام
دلتنگ پیر مردی که رو جدول نشسته بود و سردش بود ...
مهربونتر میشم ....
انقد ک میتونم برا هر اتفاق کوچیکی گریه کنم ...
دلنازک تر هم میشم ...
چی داره این شب؟
چرا انقد مرموزه ...
چرا انقد پیچیدست ...
قبلا به خاطر تاریکی از شبا میترسیدم
ولی الان
به خاطر دلتنگیاش ازش میترسم
مامان و بابا
خیلی دوستون دارم
بدون شما
منم نیستم
راستی
عیذتون مبارک
مبارک
مبارک
...
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

با فنجان چایی هم میتوان مست شد