ی خاطره از ده سالگیم دارم
ک انگار همین دیروز تجربش کردم
از آنجایی ک من اون موقع ها خیلی شر و شیطون بودم
ظهر نمیخوابیدم
ی بار نمیدونم چطور شد
که خوابیدم
فرداش هم امتحان بنویسیم داشتیم
من رو کاناپه تو پذیرایی خواب بودم
یهو بیدار شدم
دیدم یا ابلفضضضضض
بیرون هوا گرگ و میش
صدای کلاغ هم میاد
گفتم ساعت شش صبح ه
ترس کل وجودم و گرفته بوداااا
ک امتحان و نخوندم
خیلی حس بدی بود
بعد مامانم اومد دید خشکم زده
توضیح داد ک صبح نیست و عصر ه
نترس
ولی من هنوز یاد اون خاطره می افتم میترسم :)))
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

با فنجان چایی هم میتوان مست شد