یکی از دوستای نزدیکم
دیروز صبح زنگ زد
خوشحال ک ویزاش اومده
دم در ه و اومده دیدنم
صبحانه آماده کردم
نشستیم صبحانه زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم
چقد نیاز داشتم ب این حرف زدن
چقد براش خوشحالم
چقد خوبه خاطره داشته باشی
چقد دلتنگ همه اوناییم ک رفتن
چقد دلم گرفته از اینکه اینجا تنها موندم
چرا ما باید اینجا ب دنیا بیام؟
چرا زندگی سخت و فشار مالی و دلتنگی و از دست دادن دوست و همه و همه رو باید همزمان تجربه کنیم؟
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

با فنجان چایی هم میتوان مست شد