دیروز آبجی اینا اومده بودن تهران
برام ی جعبه بزرگ باقلوا آورده بودن
گفتم من الان جعبه رو باز میکنم بخورم، ببرم خوابگاه یکی هم برا خودم نمیمونه
آبجی: زر نزن الان میخوری بعد هر جا خواستیم چیزی بخوریم ساز مخالف میزنی ببر با بچه ها میخوری
خلاصه نذاشتن بخورم
شب ک رفتم خوابگاه
بچه ها تو راهرو جعبه رو دستم دیدن
و از اون جعبه. ب اون عظمت فقط ی باقلوا نصیب من شد🥺
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

با فنجان چایی هم میتوان مست شد