ی مدت ه ک تو خوابگاه خودم و حبس کردم
دلم برا هامون تنگ شده
ولی نمیخوام ببینمش
ال از همه به خاطر اینکه نمیخوام من و این شکلی ببینه
گوشیم سوخته
یه هفتس با خانوادم حرف نزدم
فقط بهشون خبر دادم ک نگرانم نشن
دلم برای مامانم ی ذره شده
نمیدونم اون شرکتی که زنگ زده بود برای مصاحبه دوباره باهام تماس گرفته یا نه چون سیم کارتم الان خاموشه
از لحاظ روحی در بهم ریخته ترین حالتم
از لحاظ هورمونی هم همینطور
دیگه حتی با قرصا هم نمیتونم بخوابم
هر روز استرس
هر صبح و با ارزوی مرگ شروع میکنم
هر بار ک میفهمم صبح ه میگم اه بازم بیدار شدم
بعدش دعا دعا میکنم بیشتر بخوابم
سعی میکنم بازم خوابم ببره ک کمتر بیدار باشم ک همه چی بهم فشار بیاره
خدا ناموسا ی حرکتی نمیخوای زنی برام ؟
ولم کردی؟
من خودم اینجا تو بی کس ترین موقعیت هستم خودما
تو هم کم کاری کن
نمیخوام لج کنم
دیگه فقط التماست میکنم
توروخدا از این حال بد نجاتم بده همین
ی خورده ارامش روحی میخوام
دیگه هیچی
توروخدا
توروجون هر کی ک دوست داری اصلا
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

با فنجان چایی هم میتوان مست شد