میخوام بعدا ک زندگیم آروم تر شد
ی پست بذارم
برای تشکر از هامون
چه تو زندگیم باشه
چه نباشه
براش بنویسم
من یادم نمیره اون روزا که خودم خودم و دوست نداشتم
اون روزا ک حالم دست خودم نبود
دوسم داشتی
شونه هات برای من بود
وقتایی ک حوصله گوش دادن ب خودم و نداشتم
مجبورم میکردی بلند بلند فکر کنم و
بگم و بگم
گریه کنم
اون روز ک بعد کلی تلاشت راضی شدم بریم بیرون
شاید تونستم حرف بزنم و سبک شم
رفتی برا خوشحال کردنم آب انار بگیری
برگشتی دیدی داره اشکام پشت هم میان
اون خانومه ک اون ور تر نشسته بود
فکر کرد تو اذیتم کردی و چپ چپ نگات میکرد
ولی تو ناراحت ک نشدی هیچی
بغلم کردی گفتی اگه بدونی این اشکات چقد خوشحالم کرد
اگه بدونی چقدر نگرانت بودم ک نه حرف میزدی نه گریه میکردی
خدایا مرسی ک همیشه ب موقع آدمای خوبت و رسوندی
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

با فنجان چایی هم میتوان مست شد