راضیه زنگ زده بود
تازه از سفر برگشته
بریم دور دور
رفتیم ی جا دور از شهر
البته این سمتی ک میگم بماند ک دور بودنش از شهر خطرناکه
پر ه گروه تروریستیاست چون نزدیک مرز ه
و ما دو تا اسکول رفتیم اونجا ک از سکوتش استفاده کنیم :))
ولی خوب بود
نیاز داشتم ب این خلوت
پ.ن: همه دوستام سیگاری شدن
بهش میگم احمق تو خودت دکتری بعد سیگار میکشی
میگه سیگار اصلش برا ما بدبختاست ک علاوه بر بدبختی خودمون بدبختیای بقیه رو هم میبینیم
قانع شدم
گفتم بکش
حیف ک من دوست ندارم وگرنه یکی میگرفتم ب نشانه تایید حرفت، بکشم
دلم تنگ شد برا اون روزامون ک ته کلاس میشستیم هری پاتر میخوندیم
همه دغدغمون کراشامون بودن تو اون کتابا ....
هی خدا
کی من بزرگ شدم؟!
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

با فنجان چایی هم میتوان مست شد