همیشه خدا
دوست داشتم
وقتی ناراحت شدم
وقتی مریض شدم
اشتهام کور شه
بقیه اصرار کنن ناهار بخور
شام بخور
سوپ بخور
و و و
و من بگم
نهههههه
میلم نمیکشه :))
همیشه عین گاو میخورم
حتی اون اوایل
با هامون بیرون میرفتیم
من میگفتم وااااای چرا انقد سفارش دادی
بعد که یکم صمیمی تر شدیم
از اولش اعلام میکردم
هامون دست به غذای من بزنی کشتمت گلم :)))
الان هر بار میخوام الکی کلاس بیام خیلی غذا گرفتی و اینا
هامون میگه : عزیزم .... خودت باش :)))
یعنی در این حد شکمو
تنها شانسی که اوردم
اینه که هامون صد برابر من شکمو عه :)))
مثلا وقتی داریم باهم غذا میخوریم
هی هم دیگرو به حرف میگیریم
که اون یکی گرم صحبت شه
خودمون بیشتر بخوریم :)))
از مشکلات رابطه ی دو شکمو :))
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

با فنجان چایی هم میتوان مست شد