چند روز پیش داشتم برا مامانم از موجود جدیدی
ک تو خوابگاه دیده بودم تعریف میکردم
مامانم چند تا سوال پرسید
بعد گفت: ی چیزی میگم نترس آروم باش فقط حواست و جمع کن
( مامانم اینطوری میگه چون من و میشناسه یک مقدار تم وسواس دارم ک وقتی میترسم شدید تر و شدید تر میشه... ی جورایی بیمار گونه هم خودم و آزار میدم هم اطرافیانم)
گفت: احتمالا ساس ه
برو اتاقتو عوض کن
وسیله هات و تیکه تیکه بشور با آب داغ ببر اتاق جدید
من و میگی ...
گوشی و گذاشتم زمین های های گریه
که این چه زندگی نکبت باری ه من دارم
برا چی این همه بدبختی دارم میکشم
تهش قراره چی بشه
همون موقع هامون زنگ زد
من و دید بچه ترسید ک چی شده و اینا
براش تعریف کردم
شروع کردم گریه ک تو این مدت شاید از لباسای من ب لباسای تو هم اومده
شاید خونت کثیف شده
هی گریه گریه
زمین و زمان و بهم دوخته بودمااا😂😂😂
هامون گفت پاشو بیا اینجا نمون خوابگاه
گفتم برو بابا من میگم میترسم و نگران خونتم
میگی الان بیام اونجا؟!
گفت باشه خونه میگیرم برو بمون اونجا
من: چ فرقی میکنه بالاخره ک اینجا رو ی کاری باید بکنم
باز گریه گریه 😂😂
هامون: باشه گریه نکن اصلا پاشو برو خونتون اونجا رو سم پاشی کردن بیا اینجا
من: نهه لباسام و باید بشورم
هامون: بلیط میگیرم برات همین الان آماده شو
من باز هم گریه😂
خلاصه اون روز تموم شد و ی اتاق دیگه گرفتم و تا صبح اونجا سگ لرز زدم و کرونا و سرما خوردگی هم ترکیب شدن
سایه دوستم زنگ زد: فردا میخوان بیان برا تست کرونا فردا خوابگاه نباش
من: لعنتی من لباس ندارم اصلا برم بیرون
هامون: جمع کن برو تبریز نری پیش خونوادت خطرناکه
یا بیا پیش من
یا مستقیم تبریز تا بعد عید
من: میرم تبریز
هامون: آره منتظر بودی بری؟؟؟
من: خودت پیشنهاد دادی
هامون: باشه بلیط میگیرم برو تبریز
من: نمیخواد
و سه روز همش دارم آب میجوشونم و لباس میشورم
خسته شدم
ولی بیشتر از خستگی جسمی
روانا خستم
درسته به نظر هامون خیلی قضیه رو بزرگ کردم و خیلی خودم و بقیه رو آزار دادم
ولی حقیقتا فشار روانی بزرگی برام بود و هنوزم هست
خستم خستههههه
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

با فنجان چایی هم میتوان مست شد