هممممم
ذهنم خالیه
خالی نیستا
خیلی خیلی پیچیده است همه چی
تو روزای جنگ پناه برده بودم ب دفتر خاطراتم
همش مینوشتم
من از اون دسته آدمام ک وقتی درد از ی حدی بیشتر میشه
فقط با نوشتن میتونم سرپا بمونم
ذهنم و بریزم رو کاغذ
گاهی صفحه های مربوط ب جنگ و میخونم و گریه میکنم
چ روزایی گذروندیم مگه نه؟
کل مدت جنگ تهران موندیم
ب اصرار من
ی حسی بهپ میگفت باید بمونم تهران
باید این روزا رو تو تهران زندگی کنم
نمیدونم چرا
ولی خب همسرمم مجبور کردم بمونیم
همسرم اولش خیلی ناراحت بود
چون تنها فرصتی بود ک بریم شمال
ولی من از اون ویلا میترسم
یعنی از جنگنده ها ب اندازه اون ویلا نمیترسم
شاید ی روزی در مورد اون ویلا و تجربه ی جنگ ۱۲ روزه بنویسم
ولی ب مرور همسرمم خوشجال بود ک موندیم تهران
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

با فنجان چایی هم میتوان مست شد