من ی همکلاسی داشتم
از ابتدایی
بعد راهنمایی
بعد دبیرستان
بعد اون شد تجربی
من ریاضی
این دختر انقدرررررر معتقد بود
ک ن تنها چادر و مقنعه میزد
بلکه همیشه هد هم میزد
همیشه بهمون میگفت نماز شب خیلی آرومش میکنه
و ما بسی احساس عذاب میگرفتیم
ک سارا در لیگ دیگریست
گذشت
ما هم دانشگاهی هم شدیم
اون پزشکی
من مهندسی
دیگه خبری از چادر نبود
در و داف شد
همش پارتی و مهمونی
حالا اون دوره اون ب من میگفت بریم پارتی
من میگفتم ولمون کن بابا
دیگه از ی جا ب بعد ازش خبر نداشتم
تا ارشد و تموم کردم
ی روز داشتم برمیگشتم شهرمون
تو ترمینال
باهم رو به رو شدیم
اون ی نخ سیگار تو دستش
منم ی نخ دیگه
هم و ک دیدیم
ی نگاه بهم کردیم
ی نگاه ب نخ سیگارا
بعد همزمان گفتیم شتر دیدی ندیدی
هیچی خلاصه
الان عکساش و تو تل دیدم
چقدددد در و داف تر شده
کجا رفت نماز شبا؟
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

با فنجان چایی هم میتوان مست شد