قصه از جایی شروع شد
ک من برای تست ای پی آی ها
رفتم ساختمون مرکزی
اونجا دیدم
فشار کاری کم
تایم آزاد بیشتر
و بچه ها دارن دوره میبینن
دوره های دواپس و زبان و ...
حسادت تمام وجود اینجانب رو فراگرفت
تو گروه ک همه مدیرامون هستن
آمپر چسبوندم
و گفتم چ وضعشه
تو ساختمون مرکزی اسکرام مستر داره دوره دواپس میبینه
من ک دولوپرم
دوره دواپس ندارم
من دو ساعت از تایم روز و برای خودم میخوام
یا شما دوره تهیه کنید
یا تایم بدین ک خودمون دوره تهیه کنیم بخونیم
فرداش ک رفتم شرکت
همه داشتن میگفتن
حاجی پشمام
چرچیل حرف زد
اونم چ حرفی
داشت مدیر و میزد
بعد من استرس گرفتم ک
نکنه بد حرف زدم
ولی حس نمیکنم بد حرف زده باشم
شاید چون هیچ وقت اعتراض نمیکردم به چشم اومد
نه؟
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

با فنجان چایی هم میتوان مست شد