کارشناسی ک بودم
سال اول
دو ترم خوابگاه بودم
ترم اول با ی دختری بودم
ک زبان انگلیسی میخوند
و فکر میکرد آدم خاصی ه
کلا اعتماد ب سقف بود
آقا این هر شب میومد با من
راجع ب اونیکی هم اتاقیا صحبت میکرد
مثلا نرگس میره خونه پسر
یا
فرزانه پرونده روانی داره
داشته خواهرش و خفه میکرده
منم همش داشتم فکر میکردم
این انقد با من صمیمی نیست
ولی میاد پته اون یکی ها رو پیش من میریزه رو آب
پشت سر من چه ها ک نمیکنه؟؟
خلاصه با این کارا کم کم اعتماد من از بین رفت
کارای دیگه هم میکرد میرفت رو مخما
ولی امروز راجع به این قسمت از رذائل اخلاقی میخوام صوبت کنم :)))
آره خلاصه کار ب جایی رسید ک من و این دعوامون شد سر همین کاراش
پاشدم رفتم سرپرستی اتاقم و عوض کردم
وسیله هامو جمع کردم
در نهایت
گفتم بچه ها میخوام باهاتون صحبت کنم
هر سه تا هم بودن
شروع کردم گفتم
نمیدونم فاطمه پشت سر من چیا ب شما گفته
ولی
۱۰۰ در ۱۰۰ یقین دارم ک حرف ها زده
از کجا؟
از آنجا ک الان همه اسراری و ک شما ب فاطمه گفتین
من هم میدونم
ولی شما با فاطمه درد و دل کردین
فاطمه با صفات خراب و روانی برا من تعریف کرده
بعد هم خدافظی کردم و اومدم بیرون
چند ماه بعد
اتفاقی از اون طبقه رد میشدم
یکیاز بچه های قدیم و دیدم
گفت بعد من فاطمه هم از اون اتاق رفته :)))
خلاصه ک خبیث نباشین
شاید دستتون رو شد حیثیتتون رفت مثل فاطمه
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

با فنجان چایی هم میتوان مست شد