دیشب ب اصرار من قرار شد بریم دربند
از چراغونیاش لذت ببریم
کلی هم خوشگل کردم
هامون ب محض دیدنم: خبریه؟؟؟
من: بععععععله بعد از یک هفته سخت اومدم واس خوشگذرونی و صد البته عکسسسسس
هامون: همین و بگو مساله این است عکس!!!!
من: همش دو تاااااااا
هامون با ی حالت چ گیری کردم: باشه حالا
رفتیم دربند و همانا بالا پایین پریدنام شروع شد ک ترشک بخرم
هامون: نه مریض میشی. این آت و آشغالا رو نمیخوری
من: من دلم میخواد
هامون: بیخود
من: :/
و رفتم ب سمت ترشک فروشی و ....
۴۰۰ هزااااااار تومن پول ی چس ه ترشک دادم و عصبی تر شدم
بعد ب خودم گفتم: فدای سرتتتتت درسته انگار انداختیش آشغالی! ولی مهم نیست رها کن
بعد با لبخندی گشاد رفتم سمت هامون و گفتم عکس عکس:)
هامون ک هیچ جوووووووووره راضی نشد ازم عکس بگیره !!!!
و نهایتا
شد ی دعوا.....
خوردن تو ذوقم....
و کوفت شدن همه ی برنامه هاااااااا......
حالم بد بود خواستم برم دربند
حالم بدتر شد برگشتم از دربند
تو اسنپ
راننده اهنگ گذاشته بود
اولین اهنگ چی بود؟
گوگوش
کدوم اهنگ؟
کجا گمت کردم
بسی لذت بردم
بسی بسی بسی
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

با فنجان چایی هم میتوان مست شد