خب دقیق یادم نیست تا کجا در جریانتون گذاشتم
ولی به طور خلاصه بخوام بگم :
سایکو خیلی چاخان میکرد اونم نه چاخانای اساسی، حقیقتا چاخانای بی مورد
منم به مرور زمان خسته شدم
شروع کردم لج کردن باهاش
اینطوری که هی به روش میاوردم میدونم داره دروغ میگه
انقد سوتی گرفتم
تا اینکه اون شروع کرد اذیت کردن :))
شبا نمیذاشت بخوابم
صبا سر و صدا میکرد من و از خواب بیدار کنه
خلاصه اسایشمون و گرفت
منم اوایل کمر بسته بودم به لج کردن باهاش
بعد هامون متقاعدم کرد که این دو ماه اخر و فقط انرژیمو بذارم رو کارم نه سایکو
دوستامم همش رفتن رو مخم ک اتاق و جا به جا کن
کمر نبند به ادامه دادن این بچه بازیا
فلذا
امدیم بیرون
و درگیر کار و پایان نامم
دیگه جونم بگه براتون همین دیگه
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

با فنجان چایی هم میتوان مست شد