گیر کردم تو ی دور باطل
حالم خوب نمیشه
دلم برای مامان و بابام به شدت تنگ شده
امروز ک رفته بودیم پیاده روی با فاطمه
فاطمه شخصیتش برعکس شخصیت من
همیشه جاهای شلوغ و برای نشستن انتخاب میکنه
دقیقا جاهایی ک من احساس خفگی میکنم
در حالت عادی بی قرار میشم
چه برسه به الان ک حال خودم خوش نیست
درکش نمیکنم
ولی بهش قول داده بودم پس رفتم
تو پارک نشسته بودیم
بچه هایی ک کنار خونواده هاشون بودن و میدیدم
به شدت بهشون حسودی میکردم
مخصوصا دلتنگ بابامم
بی گوشی بودن بد دردیه
دیگه صدای اونایی ک دوست داری و نمیشنوی
فاطمه میگه با این روحیه
کشور دیگه چطور دووم میاری؟
من: مامان و بابامم به زور میبرم :))) حق انتخابم ندارن
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

با فنجان چایی هم میتوان مست شد