دیروز من و مطی و دوستش پشت مسجد
رو نیمکتای وسطی نشسته بودیم
ی دختر و پسر اون ور تر رو نیمکتا بودن
ی دسته دختر و پسر هم این ور تر رو این یکی نیمکتا
همشونم سیگار به دست
انقد دلم میخوااااااست
دختر و پسره اومدن سمت ما
معذرت خواستن و از جلو ما گذشتن
یکم ک گذشت دوباره یرگشتن
دختره ک رد شد
پشت پا گرفتم برا پسره
پسره داشت با مخ میرفت زمین ک خودش و جمع کرد
من: عوارضی میخواد رد شدن از چی
دختر و پسر ه داشتن میخندیدن : چی؟
من خیلی جدی: ی نخ رد کن بیاد
پسره گرفت سمتم فندک هم گرفت
و همانا روحمان ارام گرفت :)))
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

با فنجان چایی هم میتوان مست شد