خب بازم برگشتیم به پیاده رو های محبوب ولیعصر
هنوز سبزی فروشه جلو مترو سبزی های خوش رنگ و خوش عطر میفروشه
منم هنوز میگم بخرم ببرم سوپ گیشنیز درست کنم
نون پنیر سبزی بخورم
ولی در کسری از ثانیه میگم حوصله داریا و میگذرم
جلوتر
رو به روی همون کتابفروشی ک نه وسیله هاش خوشگل و لوکس ه نه قیمتاش مناسبه
ولی همه دوستام دوسش دارن و دلیلش و نمیدونم
همون آقاهه داره گردنبند و گوشواره میفروشه
از اون گوشواره ها ک صدف هستن و عاشقشونم
ولی هیچ وقت دلم نمیاد ۲۵ بدم برا اون دو تا صدف
الان شاید گرونترشون کرده
ولی من هنوز دلم نمیاد بخرمشون:))
ولی دوستشون دارم
جلو تر
کنار چراغ قرمز
همون پیر مرده ک همیشه بادوم زمینی و گردو میفروخت
همون ک دو هفته از اوایل بهمن هم نیومد
خیلی وسوسه میشدم از مغازه ها بپرسم ازش خبر دارین؟!
حالش خوبه؟!
چرا نمیاد پس؟؟؟
ولی بالاخره اومد
و خیالم راحت شد
امروز بازم نیست
یعنی بساطش بود
ولی بادوم زمینی و گردو نبود
سبزی بود
فروشندش هم ی پسر جوون بود
یعنی حالش خوبه؟!
پس چرا خودش نیست؟!
شاید ی روز از این بچه حالش و بپرسم
امیدوارم حالش خوب باشه هر جا هست :(
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

با فنجان چایی هم میتوان مست شد