امروز رفتم کارت بانکیم و اوکی کنم
ی کافه سر کوچمون هست
ی دختره
سنش کم بود
فکر کنم
باتوجه به تیپش میگم
خیلی ساده بودو و آرایش نداشت و ابروهاش دست نخورده بود و اینا
ندای درونم: زر نزن تو خودت هم آرایش نمیکنی هیچ وقت
خلاصه
دختر کوچولو با ی شاخه گل
و بسی ذوق
جلو در کافه منتظر بود
احتمالا منتظر دوست پسرش
یکی از فانتزیام این ه لپ تاپمو بردارم برم تو همین کافه
دوست دختر دوست پسرا رو تماشا کنم
و کاپوچ بزنم :)))
ی بارم عملیش کردم
آما بعد دو دو تا کردم دیدم تو خونه بشینم و پادکست آدمها و خاطرات گوش کنم و خودم کاپوچ درست کنم خیلی ب صرفه تر ه:)))
آره دیگه صحنه قشنگی بود
البته نمیدونم چرا همه چی عوض شده
فک نمیکردم ب درجه ای از عرفان برسیم ک تو شهر ما هم دوست دختر و دوست پسر راحت باهم برن کافه
من تو همون تهرانش ی بار ی کافه تو انقلاب رفتیم
یکی از همکلاسی هام و دیدم ی لحظه برگام ریخت
بعد هامون یادآوری کرد ک عزیزم همکلاسیت بود بابات نبود ک :)))
تازه یادم افتاد برای چ استرس ؟!😂
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

با فنجان چایی هم میتوان مست شد