ی دختر عمو دارم
انگار گذشته من ه
انقد حرص میخورم از دستش
امروز اومده میگه
من ریاضیم مثل تو خفن نیست
احساس میکنم دارم ابروی تو رو پیش معلمات میبرم :(
گفتم چرا همچین فکر مسخره ای میکنی ؟!
چرا آبروی من با استعداد متفاوت تو قراره بره؟!
چرا اصلا فکر میکنی ذهنیت اون معلما برای من مهمه؟!
اصلا چرا خودت و مسئول آبروی من میدونی اسکول؟؟؟
خونواده های ما اینجوری ان
که انقد هوامون و دارن
ما خودمون و مدیون اونا میدونیم
مثلا من فکر میکردم اگه تو قلم چی جزو ده تا اول نباشم نتونستم لطف خونوادم و جبران کنم
ولی یکی نبود بهم بگه
احمق تو کارمند این خانواده نیستی
تو بچشونی
خلافکار عالمم باشی بچشونی
باهوش هم باشی بچشونی
کند ذهنم باشی بچشونی
مدیون بودن چیه؟!
همش ی عشق مادر و فرزندی ه یا عشق پدر و فرزندی
ولی نمیذارم این بچه زجرایی ک من کشیدم و بکشه
شاید اگه این احساس دین نبود
من رفته بودم سراغ علاقم
شاید موفق تر بودم
شاید ی موفق خوشحال بودم
نه ی آدم همواره استرسی
من جونمم برا مامان و بابام میدم ها
ولی شماها اگه بچه داشتین و کلی بهش عشق و علاقه دادین بهش بفهمونین ک مدیونتون نیست و همش و دارین از رو عشق انجام میدین
ما آدما خیلی وقتا اشتباه برداشت میکنیم مخصوصا اگه بچه باشیم
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

با فنجان چایی هم میتوان مست شد