دیشب بی خوابی زده بود سرم
با رامین حرف میزدم
رامین و یادتونه دیگه ؟!
از جمعی ک دوران کارشناسی داشتیم
همه پخش و پلا شدیم
فقط با رامین در ارتباط بودم
اونم خدایی همیشه عین ی برادر همیشه کنارم بود
هوام و داشت
و این مدلی
تا اینکه چهار پنج ماه پیش بهم پیشنهاد داد
بهش گفتم نمیخوام رفاقتمون خراب شه
خرابش نکنیم باشه؟ چون برام خیلی باارزشه...
اونم گفت باشه و مرسی ک اینطوری گفتی و اینا
ولی از اون روز ب بعد ی جوری شده
دیشب میگه چیکار میکنی
چ خبر از زندگیت
گفتم هیچی
رامین: عجیبه تو در عین حال ک خیلی صادق و ساده ای
در عین حال هیچ وقت نمیذاری کسی از ی حدی بیشتر نزدیکت شه
من: چرا؟!
رامین: هیچی ولش کن شب بخیر
من: :/ مرسی با این حجم از پایان باز
حس میکنم میخواد کلمو بکنه😶
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

با فنجان چایی هم میتوان مست شد