دو ساعته دارم مثل کسخلا
ای پرنده مهاجر میخونم و عر میزنم
البته الان عر زدنم تموم شده
الان تو مرحله سردرد شدیدم
"میگذره روزای عمرت توی جاده های خلوت
تا بخوای بر گردی خونه گم میشی تو باغ غربت
واسه ما فرقی نداره هر جا باشیم شب نشینیم
دلخوشیم به این که شاید سحرو یه روز ببینیم"
این تیکه حکایت خیلیامونه
چرا قبلا نمیفهمیدم معنیشو؟
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

با فنجان چایی هم میتوان مست شد